درباره ما نسخه آزمایشی | پنج شنبه، 19 شهریور 1405

کد: 203784 | 23 اسفند 1401 ساعت 02:43

دور‌گردون بر مراد ما نگشت

پیرمرد عصازنان می‌آید و با فاصله از ما که برای خوردن ناهار و درکردن خستگی نشسته‌ایم، روی جدول کنار جاده می‌نشیند. بلافاصله کره زمین کوچک و ذره‌بینی را که در دست دارد جلوی صورتش می‌گیرد و به آنها نگاه می‌کند.
دور‌گردون بر مراد ما نگشت


پیرمرد عصازنان می‌آید و با فاصله از ما که برای خوردن ناهار و درکردن خستگی نشسته‌ایم، روی جدول کنار جاده می‌نشیند. بلافاصله کره زمین کوچک و ذره‌بینی را که در دست دارد جلوی صورتش می‌گیرد و به آنها نگاه می‌کند. کره زمین را می‌چرخاند و ذره‌بین را روی پوست دستش می‌گیرد. در تمام طول خوردن ناهار بی‌آنکه به ما نگاه کند سرگرم آنهاست. من هم بیشتر از غذا حواسم به اوست. در تعجبم او که سن و سالی را گذرانده چقدر شبیه بچه‌ها گرم این وسایل شده و انگار که لذت زیادی از بازی با آنها می‌برد حواسش اصلا به اطراف نیست. ناهار ما تمام می‌شود. هنوز حواسم به پیرمرد و بازی او با کره زمین و ذره‌بین است. کنجکاوی‌ام بدجور ‌گل کرده و دلم می‌خواهد بروم کنارش بنشینم و بپرسم حالا که دارد با این‌ها بازی می‌کند چه حسی دارد؟ در فکرش چه می‌گذرد؟ اصلا او را با این سن و سال چه به سرگرم‌شدن و بازی با این وسایل! باید بلند شویم و برویم سرکار. پیرمرد هم بی‌آنکه به ما نگاه کند بلند می‌شود و با کره گرد زمین و ذره‌بین‌اش می‌رود و فکر مرا سخت مشغول خود می‌کند. 
این روایت زن جوان خود ساخته‌ای است که صفحه‌اش را مدت‌هاست در فضای مجازی دنبال می‌کنم. این‌بار برای کمک‌کردن به مردم زلزله‌زده خوی رفته و به همراه گروهشان سرگرم خدمت‌رسانی به هموطنان مظلوم و آسیب‌دیده خویی است. از روایت پیرمرد که سخت تحت تاثیرش قرار داده گفته و بعد هم به مخاطبان صفحه‌اش گفته که اگر دوست دارند می‌توانند داستانی 500 کلمه‌ای از این ماجرا بنویسند و برای او بفرستند. ذهن من هم درگیر شده‌است و به این فکر می‌کنم که پیرمرد وقتی داشت کره زمین کوچک شده را در دستانش می‌چرخاند به چه فکر می‌کرد؟ روزگار بر او چگونه گشته‌بود؟ شاید آن را در دستان می‌چرخانده و می‌گفته عمری تو مرا چرخاندی، آن هم نه بر مراد من بلکه آنطور که خودت خواستی! حالا من تو را می‌چرخانم و می‌چرخانم. شاید هجوم خاطرات تلخ و شیرین سالیانی که بر او گذشته در گردش این کره به ذهنش هجوم می‌آوردند و او کره گرد را تند و تندتر می‌چرخاند تا از شر آن بخش از خاطرات سنگین و تلخ زودتر خلاص شود و برسد به آن خاطرات خوش و شیرینی که در روزهایی از سال‌هایی دور و نزدیک بر او گذشته‌است. نمی‌دانم در ذهن پیرمرد چه می‌گذشت از چرخاندن آن کره‌ای که نه به خواست او می‌چرخد و نه به خواست من و هیچ جنبده دیگری، کار خودش را می‌کند و راه خودش را می‌رود و می‌چرخد و می‌چرخد و عمر ما را خوش یا ناخوش به پیش می‌برد. با خودم فکر می‌کنم اگر آن کره زمین کوچک در دستان من بود و می‌چرخاندمش به چه فکر می‌کردم؟ حتما خاطرات این عمر رفته به ذهن من هم هجوم می‌آوردند و من هم با چرخاندن تند کره شاید می‌خواستم انتقام روزها و سالیان سخت زندگی‌ام را از این دور گردون بگیرم، اما خوب می‌دانم زهی خیال باطل، بعد از این هم فلک نه بر وفق مراد من می‌گذرد و نه خواهد گذشت، کار خودش را می‌کند و راه خودش را می‌رود پس بهتر اینکه من هم از این فکرهای صد من یه غاز دست بردارم و عمری که در پیش است را خوش‌تر و مفیدتر بگذرانم. 



عکس خوانده نمی‌شود