چه بی نشاط بهاری...
صدای آمدن بهار میآید؛ واقعا؟ پس چرا نشاطی ندارد و صاف و زلال نیست. بهاری که باید خودش طراوت و شادابی بیاورد زنگار نیالوده به کجا میآید؟ صبر کنید؛ شاید تقصیر ماست که انبوهی از سیاهیها چنان بردلهایمان نقش بسته که دیگر با هیچ شویندهای هم پاک شدنی نیست. شاید هم غرق شدنهایمان در روزمرگی و البته بدمستی روزگار کاری با ما کرده که دیگر بهار و زمستان برایمان حکم یک روی سکه رادارند. نه بوی ماهیدودی میآید و نه عیدی. جیبها آنقدر کوچکشده که دستی دیگر در جیبی نمیرود تا بوی عیدی هوا را معطر کند. دیگر اصلا از آن اسکناسهای تا نخورده هم خبری نیست و کارتهای بانکی، پول را کاملا از سکه انداخته است. سبزهها هم که هم پلاسیده شده و کمتر نشانی از انداختن سبزه و منتظرشدن برای رویش دانههای زیرخاک دیده میشود. راستی عمو نوروز کجاست تا با آن دایره و صدای نازکش برایمان ارباب خودم را زمزمه کند؟ عمو نوروزی هم اگر باشد دلش با رنگ صورتش یکی شده چراکه او هم دیگر بهاری نمیبیند تا طربی برانگیزد. عادت خوردن ماهی در روز اول سال را باید به بایگانی تاریخ سپرد چراکه قیمت ماهی چنان سر به فلک کشیده که بسیاری باید تنها بهعکس ماهی پلو اکتفا کنند و بوی خوشش را بهعنوان یک وعده غذای عیدانه در نظر بگیرند. اگر همه اینها را از بهار بگیریم تنها دلخوشی شکوفه زدن جوانههایی میماند که بر تن درختان خوشرقصی میکنند. شکوفههایی که البته هنوز آثاری از آنها بروز و ظهور پیدا نکرده و ظاهر آنها هم چندان دلودماغی برای خودنمایی ندارند. در این میان شاید از خانهتکانی بتوان بهعنوان جدیترین پیشدرآمد بهار نام برد. خانهتکانیهایی که اگر به مردان ایرانزمین بود همان را هم حال و حوصلهای برای انجامش نداشتند اما حکایت بانوان سرزمین داستان دیگری است. پاک و پاکیزگی چیزی نیست که بهسادگی فراموش شود و یا کناری برود. از قالیشویی تا خانه شویی که همه و همه باید با جزئیاتش به مرحله اجرا دربیاید. هرچند این سنت دیرین هم با تغییر شکل زندگی از خانهنشینی به آپارتماننشینی و مشکلات خاص خودش ممکن است عمری درازی پیش رو نداشته باشد. پسازاین اوضاع قمر در عقرب توقع بهار یا بهتر است بگوئیم استقبال از بهار انتظار بیهودهای نیست؟ بهار واقعی را باید در دلها جستجو کرد و البته اگر با بهار زمین هم همراه کنی دل شیدایی پیدا خواهی کرد که هر روزت بهاری در بهار خواهد شد؛ اما چه کنیم که این روزها نه از بهار خبری است و نه قرار است خبری شود. بهاری که شوقی برانگیزد و الی الحسن الاحال باشد. فرارسیدن آن بهار آرزوی من، آرزوی تو و آرزوی همه است. آرزویی که برای داشتنش لحظهشماری میکنیم تا بلکه سفیر صدایش گوشهایمان را نوازش داده و قلبهایمان را از اینهمه رخوت و خمودگی درآورد. چنین بهار سرخوشانهای در گوشهای پنهانشده اما دیر نیست روزی که پیدایش کنیم و به استقبالش برویم. پس تا فرارسیدن آن روز سلامی والسلامی.
