دلهایی که طاقت دوری نداشتند
ظرف میوه را که جلویش میگذارم مثل همیشه خیار قلمی را برمیدارد. فراموش کردهام که نمکدان بیاورم. نمکدان به دست که از راه میرسم با صدای خوش میخواند: «نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد». هر دو میخندیم. میپرسد که آیا من هم مثل او یاد دوره راهنمایی و دبیرستان و آن دفترچه خاطراتی که پر بود از این شعرها و نقاشیهای قلبی که تیرخورده و از اینجور چیزها افتادم؟ میگویم که بله من هم یاد اینها افتادم. در دوره دبستان یواشکی دفتر خاطرات خواهرم را از کمدش برمیداشتم و نگاه میکردم، انگار در دبستان و بعد هم در دوره راهنمایی چنین دفتری داشتم؛ دفتری که به بعضی از همکلاسیها و دختر همسایهها میدادم و آنها هم از این شعرهای عاشقانه آبکی در آن مینوشتند و بعضی هم یا صورت اشکآلود دختر یا پسری را میکشیدند یا قلبی تیرخورده نقاشی میکردند. دخترخاله همینطور که نمک روی خیار پوستکنده میپاشد دوباره زمزمه میکند: «نمک در نمکدان شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد.» این بار دیگر نمیخندیم. تصویر چند تا از همکلاسیها و دختر همسایههایمان را بهخاطر میآورم که در دفتر خاطرات آن روزها برایم شعر نوشتند و نقاشی کشیدند. از آنها دیگر خبری ندارم. یعنی حالا کجایند و چه میکنند؟دخترخاله میگوید که این دفترهایش را هنوز دارد و آخر سالها که برای خانهتکانی سراغ کمدهایش میرود آنها را باز میکند و ورقی میزند. او هم میپرسد: «یعنی آن دخترها کجایند و چه میکنند؟ کاش خوشبخت و سالم باشند و زندگیهایشان بی مشکل و دغدغه باشد!» بعد آهی میکشد، میدانم که این جمله را هم در ذهنش گفته؛ اما به زبان نیاورده که کاش آنها مثل او طلاق نگرفته باشند!
دخترخاله که میرود مشغول تمیزکردن میز میشوم. چشمم به نمکدان که میافتد یاد دوستی میافتم که هم مدرسهای و دختر همسایهمان بود. از میان آن دخترها تنها از او خبر دارم و با او در ارتباطم. تقریبا هر دو ماه زنگی به هم میزنیم. دلم هوایش را کرده، باید امروز زنگی بزنم و سراغی از او بگیرم. مشغول شستن بشقابهای میوه هستم که گوشی زنگ میخورد. اسم دوستی که قصد داشتم صدایش را بشنوم روی گوشی افتاده. با خوشحالی دستهایم را خشک میکنم و تلفن را جواب میدهم.
