درباره ما نسخه آزمایشی | سه شنبه، 2 تیر 1405

کد: 111007 | 08 آذر 1400 ساعت 18:10

گودی‌پران برنده یا بازنده

خواندن رمان‌ها و داستان‌های افغانی، شنیدن آوازهای زیبا و غمگین زنان و مردان این سرزمین در روزهایی که افغانستان دوباره به صدر اخبار دنیا برگشته، کاری است که از دست ما مردمان عادی برمی‌آید؛ سیاستمداران و قدرت‌طلبان نیز کار خودشان را خوب انجام می‌دهند؛ ویرانی ادامه دارد.

گودی‌پران برنده یا بازنده


 لیلا شهبازیان:خواندن رمان‌ها و داستان‌های افغانی، شنیدن آوازهای زیبا و غمگین زنان و مردان این سرزمین در روزهایی که افغانستان دوباره به صدر اخبار دنیا برگشته، کاری است که از دست ما مردمان عادی برمی‌آید؛ سیاستمداران و قدرت‌طلبان نیز کار خودشان را خوب انجام می‌دهند؛ ویرانی ادامه دارد.

رمان «بادبادک‌باز» نوشته «خالد حسینی»، یکی از کتاب‌هایی است که افغانستان، مردم و حکومتش را دقیق و ظریف به تصویر کشیده است. برای هرکدام از شخصیت‌های داستان می‌توان جایگزینی در روزگار امروز این سرزمین پیدا کرد؛ چه‌بسا که می‌توان آن را منعکس کرد بر آدم‌ها، سرزمین‌های دیگر و حتی این جهان.

امیر، حسن، علی، بابا، صنوبر، رحیم خان، سوفیا، عاصف، ثریا، ژنرال، خاله جمیله، فرزانه، فرید، وکیل و پزشک، همه آدم‌های دوروبرمان هستند؛ گیرم که در افغانستان و پاکستان و آمریکا نفس می‌کشند؛ عجیب این آدم‌ها خاکستری‌اند و پررمزوراز؛ گاهی درکشان می‌کنی و گاهی هضم واکنششان برایت سخت می‌شود. گناه پدر، تنها بعد از مرگش بر پسر، آشکار می‌شود و معصیت‌های صنوبر را بچه‌های محله هم می‌دانند. ثروت بابا و فقر صنوبر است که برای یکی، مصونیت و برای دیگری رسوایی به بار می‌آورد. «علی»، شوهر صنوبر هم که فقیر است اما چرا گناه کبیره نکرده؟! اما این گناه نیست که در خانه اربابی که با زنش همبستر شده و او را باردار کرده، می‌ماند و پسر او را بزرگ می‌کند؟ علی، فلج و ضعیف است یا قدرت گذشت و قدردانی محبت‌های ارباب، پای بند آن خانه‌اش کرده؟


 «صنوبر»، چند روز بعد از زایمان پسر لب‌شکری‌اش فرار می‌کند یا فراری‌اش می‌دهند؟ او باید برود تا ارباب، هرروز صبح چشمش به گناهش نیفتد و عذاب وجدان آزارش ندهد! حتی، «رحیم‌خان» که بیشتر از همه، «امیر» را درک می‌کند و گناهی در داستان به گردنش نمی‌افتد نیز گناهکار است. پنهان کردن راز پدر از پسرانش را می‌توان گناه او دانست؟ اما «حسن» و «عاصف» را هر چه کلنجار می‌روی، نمی‌توان خاکستری خواند. «حسن» آن‌قدر گذشت و مهربانی می‌کند و «امیر» را عاشقانه دوست دارد و برای او که در دوستی همپای او نبود تا پایان دوست می‌ماند؛ اما درک این‌همه بزرگی در کودکی کم سن و سال دیوانه‌ات می‌کند! آیا او «مسیح» قصه است؟ در این‌سو، «عاصف» با شرارت‌ها و کتاب هیتلری که برای تولد 13 سالگی امیر به او هدیه می‌دهد، راه «طالب‌شدن‌«خود را باز می‌کند. هر چه می‌گردی تا شاید ویژگی مثبتی برایش پیدا کنی، چیزی دستگیرت نمی‌شود. آیا او «شمر» ماجرا است؟ اما با خودت درگیری، انگار آنها هم خاکستری‌اند!

جای «زن» چه خالی است در خانه باشکوه محله «وزیر اکبرخان»! مردان آن، همه قصه‌هایی دارند از زنان زیبای معشوقه‌شان که مرده‌اند یا فراری‌شان داده‌اند. اگر زنان این‌همه غایب نبودند، قصه آن خانه و این سرزمین نبرد بی‌پایان «پشتو» و «هزاره» به این سرانجام تلخ می‌رسید؟

زن مدرن قصه «ثریا»، همسر امیر است که در سرزمین فراموشی، آمریکا به گناه جوانی‌اش اعتراف می‌کند و با «سهراب»، فرزندخوانده هزاره‌اش سرمی کند تا زخم‌هایش التیام یابد. «سهراب»، گودی‌پران را از دست «بابا حسن» در ویرانه‌های کابل می‌گیرد و در آسمان بی‌کران کالیفرنیا به پرواز درمی‌آورد.



عکس خوانده نمی‌شود