معرفی کتاب داستانهای اوهایو؛ اینجا نجات فقط یک رویاست
لیلا شهبازیان
«داستانهای اوهایو» خیلی زود نام دونالد ری پولاک را بر سر زبان منتقدان و علاقهمندان به ادبیات آمریکا انداخت. این کتاب مجموعهای از داستانهای کوتاه بههمپیوسته است که یک تصویر خشن، تلخ و البته عمیقاً انسانی از زندگی در مناطق محروم ایالت اوهایو آمریکا ارائه میدهد.
«داستانهای اوهایو» از آن دسته کتابهایی نیست که مخاطب را سرگرم کند یا پایانهای دلگرمکننده تحویلش بدهد. برعکس، پولاک خواننده را به دل زندگی آدمهایی پرتاب میکند که تقریباً همیشه بازندهاند؛ آدمهایی که در فقر، اعتیاد، خشونت و شکستهای شخصی دستوپا میزنند.
ناکمستیف، روستای کوچکی که این داستانها در آنها میگذرد مکانی است که علاوه بر موقعیت جغرافیاییاش یک حالت ذهنی هم دارد. در داستانهای اوهایو، آدمها انگار از همان ابتدا محکوم به شکست هستند و هر تلاشی برای فرار از وضعیت موجود، آنها را عمیقتر در باتلاق زندگی فرو میبرد.
به روایت اهالی ناکمستیف
کتاب از چندین داستان کوتاه تشکیل شده که هرکدام بخشی از زندگی ساکنان ناکمستیف را روایت میکنند. شخصیتها گاهی در داستانهای مختلف ظاهر میشوند یا به شکلی نامحسوس به یکدیگر ارتباط پیدا میکنند. نتیجه، تصویری واحد از جامعهای است که زیر بار فقر و ناامیدی خم شده است.
پولاک به جای روایت اتفاقات بزرگ، زندگی روزمره آدمهای فراموششده را به تصویر میکشد؛ آدمهایی که معمولاً جایی در مرکز توجه ادبیات ندارند.
سبک پولاک در داستانهای اوهایو
یکی از مهمترین ویژگیهای کتاب، زبان صریح و بیرحمانه آن است. پولاک از توصیف زشتیها و آسیبهای اجتماعی واهمهای ندارد و بدون سانسور، مخاطب را به قلب واقعیتی تلخ میبرد، البته در پس این خشونت و سیاهی، رگههایی از انسانیت، عشق، حسرت و امید نیز دیده میشود که به داستانها عمق و تأثیرگذاری بیشتری میبخشند.
او ساده اما قدرتمند است؛ جملاتی کوتاه و دقیق که فضای سنگین و خفقانآور داستانها را بهخوبی منتقل میکنند. بسیاری از منتقدان، سبک پولاک را با نویسندگانی چون ریموند کارور، فلانری اوکانر و کورمک مککارتی مقایسه کردهاند.
شخصیتهای فراموشنشدنی
در «داستانهای اوهایو» خبری از قهرمانهای دوستداشتنی و الهامبخش نیست. شخصیتها اغلب خشن، آسیبدیده، سرخورده و گاهی منزجرکنندهاند. اما هنر پولاک دقیقاً همینجاست؛ او موفق میشود مخاطب را وادار کند این آدمها را بفهمد، حتی زمانی که نمیتواند رفتارشان را تأیید کند.
بسیاری از شخصیتهای کتاب قربانی محیطی هستند که در آن بزرگ شدهاند. آنها انتخابهای اشتباه میکنند، به دیگران آسیب میزنند و خودشان نیز آسیب میبینند. با این حال نویسنده هرگز به قضاوت عجولانه روی نمیآورد و همین مسئله باعث میشود شخصیتها واقعی به نظر برسند.
چرا باید کتاب داستانهای اوهایو را خواند؟
داستانهای اوهایو صرفاً مجموعهای از داستانهای کوتاه نیست، بلکه پرترهای تکاندهنده از بخشی کمتر دیدهشده از جامعه آمریکا است. این کتاب برای خوانندگانی که به ادبیات واقعگرا، شخصیتپردازی عمیق و روایتهای تاریک اما تأملبرانگیز علاقه دارند، تجربهای فراموشنشدنی خواهد بود.
دونالد ری پولاک در این اثر نشان میدهد که چگونه میتوان از دل زندگیهای ظاهراً معمولی، داستانهایی خلق کرد که تصویری جهانی از درد، ناکامی و تلاش انسان برای ادامه زندگی ارائه دهند.
راننده کامیونی که نویسنده شد
دونالد ری پولاک متولد 1954 در آمریکا است. او برخلاف بسیاری از نویسندگان، خیلی دیر وارد دنیای ادبیات شد؛ در 46 سالگی. او سالها به عنوان کارگر و راننده کامیون در کارخانه کاغذسازی کار میکرد. تجربه زندگی در مناطق فقیر و روستایی اوهایو بعدها به مهمترین ماده خام داستانهایش تبدیل شد.
از جمله مهمترین ویژگیهای داستانهای او عبارتاند از: فضای تاریک، خشن و گاهی تکاندهنده؛ شخصیتهای حاشیهنشین، فقیر و آسیبدیده؛ ترکیب مذهب، خشونت، فقر و سرنوشت و نثر ساده اما بسیار تأثیرگذار و نیز توجه به جنبههای پیچیده و خاکستری انسانها. از مهمترین آثار پولاک می توان به ناکمستیف، شیطان تماموقت و سفرۀ آسمانی اشاره کرد.
بریدهای از کتاب داستانهای اوهایو
ساعت یک نیمهشب یکشنبه بارانی بود و شارون نشسته بود پشت میز آشپزخانه و داشت یک تکه پنیر آمریکایی میبرید و دهانش میگذاشت که خاله جوآن به او زنگ زد و از او خواست کرد به شهر برود، گفت: «ممکنه یه بار دیگه امتحان کنیم؟» صدایش پشت تلفن کلفت و خشدار بود و شارون با خودش گفت حتماً با از آن قرصها خورده. خاله جوآن از وقتی پدرش مرده بود در یک خانۀ سالمندان در مید کار میکرد. پوشک عوض میکرد و سوپهای نرم را در دهان بیدندان سالمندان میریخت، سالمندانی که دنیا از آنها خسته شده بود. او داروها را یکی از مزایای شغلیاش میدانست.
شارون پرده را کنار زد و بیرون را نگاه کرد. زیر نور چراغ سردر خانه توانست ببیند که چند اینچ آب جلوی در ورودی جمع شده. به خالهاش گفت: «خدایا زن؟ هنوز داره بارون میآد.» دلش نمیخواست دوباره برود بیرون. همین چند ساعت پیش بود که رفته بود توی حیاط دنبال شوهر داغانش دین. و حالا گلویش میسوخت و احساس میکرد سرما خورده. شارون توی هوای خیس و بارانی خیلی زود مریض میشد.
