درباره ما نسخه آزمایشی | شنبه، 13 دی 1404

کد: 1797 | 04 تیر 1397 ساعت 09:37

شور ملی، عشق فوتبال

روزی که مراسم قرعه‌کشی جام‌جهانی روسیه برگزار شد و همگروه‌های ایران مشخص شدند، اسمش را گذاشتند «گروه مرگ»! این اسم دلهره‌آور و مصاف با ستاره‌های تیم‌های بزرگی که همگروه‌مان شدند، در فضای مجازی و محافل خودمانی دستاویز مناسبی بود برای عده‌ای که با جملات و اظهارنظرهای‌شان طنازی کنند.
شور ملی، عشق فوتبال


روزی که مراسم قرعه‌کشی جام‌جهانی روسیه برگزار شد و همگروه‌های ایران مشخص شدند، اسمش را گذاشتند «گروه مرگ»! این اسم دلهره‌آور و مصاف با ستاره‌های تیم‌های بزرگی که همگروه‌مان شدند، در فضای مجازی و محافل خودمانی دستاویز مناسبی بود برای عده‌ای که با جملات و اظهارنظرهای‌شان طنازی کنند. اما این همه ماجرا نبود. آنهایی که اعتماد به‌نفس و خود‌باوری بخشی از زندگی‌شان است، امید خود را زنده نگه داشتند و شش‌ماه رؤیای شیرینی را در ذهن‌شان پرورش دادند. مطمئناً تمام راه‌های ذهنی این رؤیا به مستطیل سبز و اتفاقات آن منتهی نمی‌شد. در این ماه‌ها به این فکر می‌کردیم که روسیه محلی می‌شود برای خودنمایی ایرانی‌ها، روزهایی می‌آید که فرهنگ، تمدن، اتحاد و با هم بودن‌مان حتی در سخت‌ترین شرایط را فریاد بزنیم. آن‌هم در جایی که نگاه چند میلیارد نفر از مردم جهان و انبوه‌ رسانه‌های بین‌المللی، به آن معطوف است. ما ایرانی‌ها می‌دانستیم چه می‌خواهیم و برای رسیدن به هدفمان از سحر و معجزه‌ای که فوتبال می‌کند، کمک گرفتیم.
مسکو؛ آتشفشان میدان سرخ
شوکه‌کننده بود و غیرقابل پیش‌بینی. دو روز مانده به نخستین بازی ایران. بازی ایران در سن‌پترزبورگ بود و ایرانی‌های زیاد حاضر در میدان سرخ که محل تجمع هواداران فوتبال از کشورهای مختلف بود، چند دقیقه میخکوب‌مان کرد. این همه ایرانی آمده‌اند که در جشن و کری‌خوانی‌ها شرکت کنند. آن‌هم در شهری که محل برگزاری بازی ایران نبود. هموطن‌هایی از کشورهای مختلف و البته شهرهای متفاوت ایران. مینا و حسام که حدود یک‌سال است ازدواج کرده‌اند، از آلمان آمده‌اند. مینا می‌گفت: «با هم قرار گذاشتیم بعد از عروسی‌مان ماه عسل نرویم و بیاییم جام‌جهانی. شک نداشتیم که باید بیاییم و بازی‌های تیم ملی‌مان را از نزدیک ببینیم. باید در جشن و شادی‌های هموطن‌هایمان شریک باشیم.» حسام صحبت‌های همسرش را این‌گونه ادامه داد: «ما ایرانی‌ها هرجای دنیا که باشیم دلمان باهم است. این یک واقعیت است.» برخلاف آنچه در ذهن تداعی می‌شد، جام‌جهانی وآمدن به روسیه مختص پولدارها و آنها که شغل و کاسبی خوبی دارند، نیست. امیر که در ترکیه تحصیل می‌کند و دانشجوی رشته بازرگانی است، گفت: «من نیمه وقت کار می‌کنم. برای اینکه بتوانم دو هفته به روسیه بیایم، چند ماه است که پول پس‌انداز کردم.» امیر که پرچم ایران را مثل شنل روی دوشش انداخته، بعد‌ از گفتن این جملات شیپور می‌زند و انگار که حدود 30 نفر ایرانی در شعاع یکی، دو متری‌مان منتظر همین بودند چون صدای «ایران، ایران» شروع شد. هر گوشه‌ای از میدان سرخ را که نگاه می‌کردیم، ایرانی‌هم بود. آنقدر مجهز بودند که از چند متری هم می‌شد به‌راحتی فهمید ایرانی‌اند. از پوشیدن پیراهن تیم ملی گرفته تا انواع و اقسام کلاه و مچ‌بندهایی به رنگ پرچم سه‌رنگ کشورمان. فقط کافی بود چند نفری با‌هم ادغام شوند و در گروهی چندده‌نفره، گوشه‌ای از میدان سرخ را به تسخیر خود درآورند. البته بازار کری و حتی عکس‌ یادگاری با هواداران مراکش هم داغ بود. مهران می‌گفت که با پسر عمو و دو دوست‌شان از اهواز به مسکو آمده‌اند: «ما آنقدر پول نداشتیم که بخواهیم هتل بگیریم. چهار نفری هاستل گرفته‌ایم. شبی حدود 10، 15 دلار برای هر نفر. برای ما این چیزها خیلی مهم نیست. آمده‌ایم به عشق ایران و تیم ملی. فقط خدا کمک کند که مراکش را ببریم. در ضمن چون زیاد پول نداریم نمی‌توانیم برای بازی آخر بمانیم و برمی‌گردیم ایران.» اینجا ماکتی از ایران خودمان است. از هر قشر و شهر و قومی می‌توان هموطنی یافت. اینکه هر ایرانی‌ای دوست دارد حال خوب و هیجانش را با دیگران تقسیم کند...
سن‌پترزبورگ؛ تعویض مرگ با زندگی
خوشبختی اینجاست! همین‌جا. در یک قدمی‌مان. اما 24 ساعت قبل از بازی «بیم و امید» با هم آمیخته بود. آنقدر درهم تنیده شده بود که هر ایرانی‌ای ترجیح می‌داد چندان به بازی فکر نکند. فعلاً فقط هیجان و کری، هیجانی وصف‌ناپذیر. هیجانی که وصف آن ساده نیست. شوری که باید در دل هر کدام می‌بودیم تا متوجه دُز آن می‌شدیم. یکی از یکی پرشورتر. گروهی از گروهی پرانرژی‌تر. شب بازی با مراکش تا نیمه‌های شب خیابان‌های اصلی سن‌پترزبورگ و «فن‌فست» مملو از ایرانیان بود. آنقدر زیاد که برای لحظه‌ای تصور می‌کردیم در قلب تهران در حال قدم زدن هستیم. البته معدود هواداران مراکش با حضورشان بلافاصله تصورمان را تغییر می‌دادند! اما خب مگر می‌توان از حضور پرتعداد و عجیب ایرانی‌ها به‌سادگی گذشت؟ این «بودن»‌های افتخار‌آفرین و غرور‌انگیز.
بیش از 4 ساعت مانده به شروع بازی ایران و مراکش. از دیشب تا چند ساعت مانده به شروع بازی جشن‌های خیابانی ادامه داشت. انگار ایرانی‌ها آمده بودند که نخوابند. آمده بودند که روی فرضیه اشتباه «باهم نبودن‌شان» خط بطلانی تاریخی بکشند. فوتبال را بهانه کرده‌اند، عجب بهانه خوبی. در فاصله 4 ساعت مانده به شروع بازی، با یک محاسبه تقریبی می‌توان ایرانیان حاضر در اطراف ورزشگاه را حدود دو هزار نفر تخمین زد. صدای شیپور، شعار و تشویق قطع نمی‌شد. بازار عکس و سلفی و ویدئو هم داغ بود تا این لحظات ثبت شود. ثبت می‌کنند و ثبت می‌کنیم. بماند برای تاریخ‌مان. برگی شود از افتخارات بی‌انتهای‌مان. با خانواده‌ای آشنا می‌شوم که از تهران آمده‌اند. ابراهیم مردی حدود پنجاه و چند ساله به همراه همسر، دو فرزند دختر (12 و 17 ساله) و دو برادرزاده‌اش که پسرهایی حدود 26، 27 ساله بودند. پیراهن‌های سفید به تن داشتند که روی هر کدام یکی از حروف «آی‌لاو ایران» به زبان انگلیسی نقش بسته بود. البته نفر دوم به‌جای لاو، شکل قلبی به رنگ قرمز روی پیراهنش بود. ابراهیم می‌گفت: «با خانواده‌ام آمده‌ام تا آرزو به‌دل نمانیم. من عاشق فوتبال هستم اما بیشتر عاشق همسر و فرزندانم و در کل خانواده‌ام. وقتی با‌هم فوتبال می‌بینیم، لذتم دو‌برابر می‌شود. حالا فکرش را بکنید قرار است با هم وارد ورزشگاه شویم و با تمام وجود بگوییم ایران.» دختر بزرگ‌ترش حرف‌های پدر را ادامه داد: «به‌ پدرم افتخار می‌کنم. ما را به اینجا آورده چون خیلی دوست داشتیم با‌هم در ورزشگاه فوتبال ببینیم. اما پدر و مادر یکی از دوستانم اجازه ندادند که او هم با ما بیاید. جایش اینجا خالی است. جای خیلی از دختران ایرانی اینجا خالی است. همان‌طور که جایمان در ورزشگاه آزادی همیشه خالی است.» به‌ساعت شروع بازی نزدیک‌تر می‌شویم و ایرانی‌ها بیشتر. در نگاه تک تکشان، هیجان و جهش از تمام مشکلات زندگی روزمره موج می‌زد. جشن و پایکوبی پایانی ندارد. در فاصله نه چندان زیاد از هیاهوی گروه‌های پرتعداد ایرانیان که اطراف گیت‌های ورودی به داخل ورزشگاه را روی سرشان گذاشته‌ بودند، دو دختر محجبه نظرم را جلب کرد. روی صورت و پیشانی‌شان پرچم ایران نقاشی شده و یکی‌شان هم پرچم ایران را روی دوش‌انداخته بود، فائزه شمسی و دوستش نگار که از هلند آمده بودند. دخترانی 23، 24 ساله. فائزه گفت: «با تمام وجودم می‌خواهم انرژی مثبتم را به بازیکنان منتقل کنم. از صمیم قلب امیدوارم بازی را ببریم و همه‌مان یک شیرینی و عیدی خوب بگیریم.» نگار هم گفت: «امیدوارم در ایران خیلی زود درهای ورزشگاه‌ها به‌روی زنان باز شود. درباره بازی هم فکر می‌کنم می‌بریم، خیلی امیدوارم.» جالب اینکه او نتیجه را هم درست پیش‌بینی کرد؛ یک- صفر.
سوت پایان بازی با مراکش به صدا درآمد. ساعاتی بعد تصاویر و ویدئوهای شادی مردم در تهران و دیگر شهرها را با آنچه از نزدیک درخیابان‌های سن‌پترزبورگ می‌دیدم، مقایسه کردم. یک وجه مشترک داشت؛ «این ایرانی‌های وطن‌پرست»، «این همبستگی خارق‌العاده». به معجزه فوتبال باید احترام گذاشت. به‌دلیل خلق شادی‌ای چنین فراگیر. اینکه برای چند ساعت هم که شده تمام مشکلات اقتصادی این برهه را فراموش کنی. آنقدر فریاد بزنی که صدایت بگیرد. یکی از هواداران که متوجه می‌شود خبرنگارم، گفت: «آقا فقط تیتر بزنید تمام ایران عروسیه». همین‌طور است! شب ما ایرانی‌ها بود. شبی که روسیه وایران نداشت؛ همه‌مان تا صبح بیدار بودیم. ایران را تحریم کرده‌اند اما آن شب ایرانیان با شادی، هیجان و حال خوب‌شان، دنیا را تحریم کردند.
کازان؛ بازی بزرگ و افسوس
روز قبل از بازی کی‌روش در نشست مطبوعاتی می‌گوید: «باید از تیمی همانند اسپانیا ترسید. هر 23 بازیکنش گلزن هستند.» هواداران ایرانی که خود را به کازان رسانده بودند، از لحاظ فوتبالی از اسپانیا می‌ترسیدند اما با شکست مراکش، خودباوری و اعتماد به یوزها بیشتر شده بود. وقتی که خبر مصدومیت روزبه چشمی منتشر شد، در شرایط عادی و با نگاه صرفاً فوتبالی، باید هواداران حسابی نگران می‌شدند. اما اوضاع خیلی نگران‌کننده نبود چون حسابی اعتمادها جلب شده بود. فرشاد، هواداری که از مشهد به کازان آمده، می‌گفت: «نگران نیستیم، چون هم کی‌روش کارش را بلد است و هم بچه‌ها با تمام توان و انگیزه به مصاف حریف می‌روند. من فکر می‌کنم جالی خالی روزبه چندان احساس نشود.»
در روسیه بخصوص شهرهای برگزاری بازی‌های ایران افراد مختلفی را می‌توان دید اما در این میان، یک خانواده ایرانی هستند که شاید نمونه‌ای نادر باشد و به تمام معنا عاشق. محمد به‌همراه همسر و 5 فرزندش با ماشین شخصی (پژو پرشیا) از اندیمشک به روسیه آمده‌اند! چندان باورکردنی نیست. خودش درباره این سفر عجیب چنین توضیح داد: «ما خانواده‌ای
7 نفره هستیم. از اندیمشک با ماشین خودم حرکت کردیم و بعد از 5 روز به مسکو رسیدیم. یک روز هم تا اینکه به سنت‌پترزبورگ برویم و الان که در کازان هستیم، 2 روز هم برای آمدن به اینجا در راه بودیم. در مجموع تا کازان حدود هفت هزار کیلومتر رانندگی کرده‌ام.» این هموطن دوست داشتنی صحبت‌هایش را این گونه ادامه داد: «در طول مسیر از بنزین لیتری دو هزار تومان زده‌ام تا 6 هزار و 500 تومان. بچه‌هایم دوست داشتند که بیاییم و عاشق فوتبال هستند. به‌نظر خودم، قطعاً از گروه صعود می‌کنیم.» روز بازی با اسپانیا فرا رسید و همان بیرون ورزشگاه می‌شد حدس زد که ایرانی‌ها استقبال بیشتری داشته‌اند. وارد ورزشگاه که شدیم و در همان دقایق ابتدایی، صداهای کر‌کننده هواداران ایرانی، مؤید همین پیش‌بینی بود. هیچ کدام از این تعداد زیاد هواداران ایرانی، بعد از سوت پایان بازی از آمدن‌شان پشیمان نبودند؛ یک بازنده سربلند. موج تحسین و تمجید. در شلوغی راهروی منتهی به خروجی هواداران، یک ایرانی فشارش افتاده بود. اطرافیانش می‌گفتند که از استرس و هیجان است. در جو هیجانی بعد از بازی برایم باعث افتخار بود که می‌دیدم تقریباً هیچ کس به این هموطن بی‌اعتنا نیست. هرچند نفری که با هم بودند، تا صحنه را می‌دیدند می‌ایستادند تا اگر می‌توانند کمکی کنند. مبین، برادر بزرگ‌تر رضا که فشارش افت کرده، می‌گفت: «در صحنه گل ایران که آفساید اعلام شد، برادرم خیلی خوشحالی کرد حتی تا چند ثانیه متوجه نشد که گل مردود اعلام شده. وقتی تصمیم داور و بازبینی صحنه را فهمید، چند دقیقه گریه کرد. من می‌گفتم هنوز فرصت هست و سعی می‌کردم از هیجان و استرسش کم کنم.»
به اسپانیا باختیم اما آنقدر تحسین‌برانگیز بودیم که خودمان را برنده می‌دانستیم. کی‌روش درست می‌گوید: «ما هیچ وقت نمی‌بازیم، یا می‌بریم یا یاد می‌گیریم.» یاد گرفتیم که رسیدن به هدف عزم و خواست همگانی می‌خواهد. آن شب شورانگیز با باز شدن درهای ورزشگاه آزادی برای خانواده‌ها، حس و حال عجیبی داشت. در روسیه هم این خبر برای ایرانی‌ها، چیزی شبیه فتح قله‌ای بلند بود. سارا می‌گفت: «جو اینجا فوق‌العاده است. دیدن بازی ایران و اسپانیا از نزدیک رؤیایی بود. اما وقتی فهمیدم درهای ورزشگاه آزادی برای خانواده‌ها باز شده، حسرت نبودن در آنجا را خوردم.»
سارانسک؛ در انتظار ثبت قاب‌های جادویی
اینجا جایی است که می‌خواهیم رسیدن به رؤیایمان را قاب کنیم. امشب تبلور به تمام معنای شعار تیم ملی در جام جهانی است؛ «80 میلیون نفر، یک ملت و یک ضربان قلب.» خیلی امیدواریم به نتیجه بازی مقابل پرتغال. هم هواداران و هم بازیکنان. کریم انصاری‌فرد دو روز پیش گفت: «برای بازی مقابل پرتغال لحظه‌شماری می‌کنیم.» امروز برای ساعاتی هم که شده، کسی به قیمت دلار و یورو و سکه توجهی نمی‌کند. ذهن و قلب همه ایرانی‌ها یکجاست؛ «ورزشگاه موردوویا.» جاسم که از قشم برای دیدن بازی به سارانسک آمده، می‌گوید: «مطمئنم که پرتغال را می‌بریم و صعود می‌کنیم. اگر هم صعود نکنیم، قطعاً حسرت می‌خوریم اما نه ناامید می‌شویم و نه عصبانی. ما تا همین جای جام هم خیلی چیزها را برده‌ایم و به دست آورده‌ایم.»


عکس خوانده نمی‌شود