درباره ما نسخه آزمایشی | پنج شنبه، 19 شهریور 1405

کد: 1730 | 02 تیر 1397 ساعت 14:37

یومیه‌های یوما

بالا و پایینی ندارد. هر روزش همین است؛ دیدن چهره‌هایی با دهان‌های نیمه‌باز و زبانی که در دهان خشکیده است.
یومیه‌های یوما


 هر روز دست‌هایی را که مانند نی‌قلیان باریک است، میان دست‌های گرم مادرانه‌اش می‌فشارد. بزرگ‌شدن‌ آدم‌هایی را می‌بیند که قرار نیست هیچ‌وقت قد راست کنند و باید تا آخر عمر چهار‌دست‌و‌پا راه ‌بروند. ٣٧‌سال است شب‌ها را با جیغ‌های ممتد و ناله‌ تا صبح سر می‌کند. یکی‌دو نفر نیستند. باید برای پنج بچه‌اش که معلول ذهنی و جسمی هستند، مادری کند، مادری.
می‌گوید: این بچه‌ها کمتر از بچه‌های معمولی خواب دارند. شب و روز برایشان فرقی ندارد. زبان ندارند بگویند آب می‌خواهند یا ترسیده‌اند، گرسنه‌اند یا مشکل دیگری دارند، فقط جیغ می‌کشند. لنگ‌لنگان بالای سرشان می‌روم تا آرامشان کنم. هنوز یکی را آرام نکرده‌ام و خواب سراغ چشم‌هایش نیامده، دیگری جیغ می‌زند... .
دلش راضی نمی‌شود با چند قرص خواب‌آور و مُسکن این سروصداها را بخواباند. آن‌ها بچه‌های او هستند و او مادر؛ اینکه آن‌ها پنج‌معلول جسمی و ذهنی هستند، فرقی در میزان این مهر ندارد. این پنج فرزند جان او هستند.
سه‌نفری چارچوپ در را گرفته‌اند. کمال سی‌و‌هفت‌ساله با هیکلِ درشتی که دارد، نصف چارچوب در را گرفته است، خدیجه و نرگس نصف دیگر را. چند لحظه اول فقط خیره می‌شوند به صورتت. با دهانی باز و بدون پلک‌زدن تمام پهنای صورتت را وجب می‌کنند. پنهان‌کردن نگاه و توجهت از چشم‌هایی که به تو دوخته شده فایده ندارد. تو هم باید به آن‌ها خیره نگاه کنی.نگاهت که به نگاه‌هایشان گره می‌خورد خنده‌ای کم‌رمق روی دهان نیمه‌بازشان نقش می‌بندد. با حرکات نامفهوم سر و دست‌ که گویی از اختیارشان خارج است، نزدیک‌تر می‌شوند.زنی که شال سیاهی دور سرش پیچیده است و چادرعربی به سر دارد، پرده رنگ‌‌و‌رو‌رفته دم در را کنار می‌زند: «خوش آمدی عزیزُم.»
سمیره‌خانم ۶٣‌سال از خدا عمر گرفته است. اصالتا آبادانی است. مهرماه دو سال قبل همراه با نعیم، شوهرش، برای زیارت به مشهد آمدند. همان‌طورکه خوش‌وبش می‌کند، رو به بچه‌ها چند جمله به عربی می‌گوید. بچه‌ها همچنان نگاهشان به ماست و قصد کنار رفتن از چارچوب در را ندارند. مادر دست یکی از دخترها را می‌گیرد تا کمی او را عقب ببرد و راه باز شود: «از این کنار بیا داخل. اگر بخواهی صبر کنی کنار نمی‌روند.»
تاریکی یک رؤیای ٣٧‌ساله
اتاقی تاریک و بدون پنجره. تنها لامپ کم‌مصرف اتاق هم خاموش است. هوای داخل عجیب سنگین است. بوی نم‌ کهنه‌ای داخل اتاق پیچیده و جایی برای اکسیژن و رسیدنش به ریه نگذاشته است. سمیره‌خانم می‌گوید: «بچه‌ها بزرگ شده‌اند و خودشان دستشویی می‌روند، اما به‌خاطر مشکل زانو و ناتوانی پاها، چهار‌زانو داخل دستشویی می‌روند و لباس‌هایشان به کف دستشویی کشیده می‌شود.»
روی فرش رخت و لباس‌هایی ریخته شده است. سمیره‌خانم همان‌طورکه حرف می‌زند، تند‌تند لباس‌های گوشه‌و‌کنار بچه‌ها را جمع و همه را در گوشه‌ای از اتاق گلوله می‌کند: «‌به خدا هرچه جمع کنم، فایده ندارد. ببخش تو را به خدا. از صبح چند بار جمع کرده‌ام، اما چه فایده!» کنار دیوار هم کارتن بزرگی تکیه داده‌اند. بعداز لباس‌ها سراغ کارتن می‌رود. یک سر کارتن بزرگ را می‌گیرم تا درکنار دیوار اتاق، جایی برای نشستن باز شود. کارتن سنگینی است.
می‌گوید: «این کارتن ویلچر است. برای چهارتا بچه یک ویلچر داشتیم. بس که استفاده کردیم، خراب شد. دیروز یکی از اهالی محل یک ویلچر جدید برای بچه‌ها خرید. هنوز وقت نکرده‌ام کارتنش را جمع کنم.»
خدیجه، نرگس و کمال از نشستن دم در، دل می‌کَنند و چهار دست و پا، خودشان را به ما می‌رساند. اما موسی بی‌خیال بقیه گوشه تاریک اتاق را ول‌کن نیست و میخکوب سر جایش نشسته است. نه تکان می‌خورد و نه پلک بر هم می‌گذارد.
کمال و خدیجه و نرگس خیلی خوب و حرفه‌ای چهار‌دست و پا راه می‌روند و در طرفه‌العینی به ما می‌رسند و دورمان را می‌گیرند. هریک با جیغ‌ و سروصدا می‌خواهد توجه جلب کند تا به او نگاه کنیم. کمال صدای کلفت‌تری دارد. با تکان‌دادن سرش، چیزی را می‌خواهد بفهماند.
«کمال، اِسکِت». سمیره‌خانم چندباری این جمله را پشت سر هم تکرار می‌کند و می‌خواهد آرام باشند و جیغ نزنند.
- بچه‌ها عربی متوجه می‌شوند؟
- ها. من و پدرشان عربی حرف می‌زنیم و بچه‌ها هم عربی متوجه می‌شوند، اما نمی‌توانند حرف بزنند.
سمیره‌خانم آرام صحبت می‌کند. کنارش چهار زانو روی زمین می‌نشینم و گوش تیز می‌کنم برای شنیدن داستان زندگی‌اش: «سرم خالی شده از این سروصداها و جیغ‌ها. از صبح تا شب جیغ می‌زنند. وقتی ناراحتند جیغ می‌زنند. خواب که ندارند و تا نصف شب داد و بیداد می‌کنند. دیگر سری برایم نمانده. حس می‌کنم پوک شده.»
 به امام رضا(ع) و مردم شهر پناه آوردیم
از بیماری شوهرش، نعیم، شروع می‌کند. نعیم چندسالی است که قلبش در سینه آرام‌ و قرار ندارد و ضربانش ناکوک شده است. دو سال قبل تصمیم می‌گیرند به زیارت امام‌رضا(ع) بیایند و طلب شفا کنند. چند روز از آمدنشان به مشهد می‌گذرد که دیگر قلب بیمار نعیم او را یاری نمی‌کند و راهی بیمارستان
می‌شود.
سمیره‌خانم آن روزها را کامل به خاطر دارد: «دکتر گفت باید سریع عمل قلب باز شود. بعد عمل هم گفت دیگر نمی‌تواند کار کند. گفت حتی یک کیلو بار هم نمی‌تواند بردارد. وقتی برگشتیم چله تابستان بود. خرماپزان آبادان. از آسمان و زمین آتش می‌بارید. گرمای هوای آبادان و گردوغبار، قلب نعیم را می‌سوزاند. نمی‌توانست نفس بکشد. حالش روز‌به‌روز بدتر می‌شد و نمی‌توانست کار کند. مانده بودیم چه کنیم و به کجا پناه ببریم. نمی‌دانم چه شد که یاد مشهد افتادم. به نعیم گفتم بیا به امام رضا(ع) پناه ببریم. ما را تنها نمی‌گذارد و ضامنمان می‌شود. همان پرایدی که شوهرم با آن مسافرکشی می‌کرد، فروختیم و با یک دست لباس راهی مشهد شدیم. فقط سعیده، یکی از بچه‌ها، را نیاوردیم، چون حالش از بقیه بدتر است و در مرکز شبانه‌روزی بهزیستی آبادان نگهداری می‌شود.»
کمال انگار در دنیای دیگری است و متوجه صحبت‌ها نمی‌شود. مدام دستش را تکان می‌دهد و می‌خواهد به او نگاه کنیم. تا نگاه‌ می‌کنیم، از خنده ریسه می‌رود و دست‌هایش را کمی بالا می‌گیرد. سمیره‌خانم نگاه‌ها و سروصدای بی‌ربط بچه‌ها را مثل مترجمی زبده ترجمه می‌کند: «کمال خیلی دوست دارد به حرم امام رضا(ع) برود. الان که از امام رضا(ع) گفتم، فکر می‌کند شما آمده‌اید ببریدش حرم تا دعا کند. ما از وقتی مشهد آمده‌ایم، نتوانستیم بچه‌ها را حرم ببریم. چه‌کار کنیم؟ بزرگ شده‌اند و بغل‌کردنشان سخت است. برای سوار ماشین شدن هم باید چند مرد کمک کنند، وگرنه من به‌تنهایی نمی‌توانم. امروز از آستان قدس زنگ زدند که می‌آیند تا بچه‌ها را به حرم ببرند؛ برای همین خوشحال‌اند.»
با چند جمله عربی، دستی به سر کمال می‌کشد و قربان‌صدقه بچه‌اش می‌رود: «کمال یُوما، لات سَیّح، لات لَوّعهُم عِینی، اِسکِت. به کمال گفتم شما بچه‌های خوب من هستید. پس اذیتم نکنید و آرام باشید.»
 عوارض یک ازدواج فامیلی
کمال کمی آرام‌تر می‌شود. سمیره‌خانم از سال‌هایی که با فرزندانش پشت سر گذاشته می‌گوید. از عروسی در آبادان: «من و همسرم دخترعمو و پسرعمو هستیم. نعیم هم‌بازی کودکی‌هایم بود. همه می‌گفتند شما برای هم هستید. بزرگ‌تر شدیم. من و نعیم ازدواج کردیم، اما خوشی ازدواج ما زیاد طول نکشید و کمال، بچه اولم، معلول جسمی و ذهنی به دنیا آمد. گفتیم ان‌شاءا... بچه بعدی‌مان سالم است، اما سعیده که به دنیا آمد، اوضاعش از کمال بدتر بود.»
 سرکتاب بازکردم، گفتند سالم هستند!
سومین بارداری‌اش هم‌زمان شد با آغاز جنگ. بغض، چشم‌هایش را تر می‌کند و با گوشه چادر، اشک‌ها را پاک می‌کند و ادامه می‌دهد: «آرزوی یک بچه سالم شب و روز را از ما گرفته بود. دلم می‌خواست حداقل یک‌بار من را مامان صدا کنند. به من گفتند در اصفهان مردی سرکتاب باز می‌کند و کارش ردخورد ندارد. پیش او که رفتم، برایم سرکتاب باز کرد و گفت بچه بعدی تو پسر می‌شود؛ یک پسر سالم. موسی را که حامله شدم، جنگ شروع شد. خانه‌مان امنیت نداشت و نمی‌توانستیم با دو بچه معلول در آبادان باشیم. بهزیستی آبادان به ما گفت که به خوابگاهی در شیراز برویم. موسی در شیراز دنیا آمد. با دنیا‌آمدنش آسمان روی سرم خراب شد. مثل کمال و سعیده بود.»
 نمی‌توانم جواز مرگ بدهم
سمیره پی حرفش را می‌گیرد: «تا پایان جنگ در شیراز بودم، اما همسر و زندگی‌ام آبادان بود. قطعنامه که بسته شد دوباره به آبادان برگشتیم. چند ماه از برگشت ما به آبادان نگذشته بود که متوجه شدم دوباره حامله‌ام. ترس داشتم. گفتم این‌بار هم بچه‌‌ام معلول و عقب‌مانده است. همان اول پیش یکی از اهالی رفتیم تا بچه را سقط کنم. گفت نمی‌تواند جواز مرگ بدهد. چند ماه که گذشت متوجه شدم دوقلو دارم؛ خدیجه و نرگس.» نگاهی به دو دخترش می‌اندازد. با دهان‌های نیمه‌باز و دندان‌های نامرتب، خنده‌ای بی‌فروغ به روی مادر می‌زنند: «اِنتِن حِلوات، اِندعی‌لَهم، حتی اِنوِدیهُم الِرضا، ابومحمد. شما شیرینی‌های من هستید. حرم امام رضا(ع) که رفتید، دعا کنید.» آرزوهای سمیره‌خانم، سلامتی و شفای بچه‌هاست و اینکه بتواند تا پایان عمر، بچه‌هایش را تروخشک کند: «می‌ترسم از روزی که جان نداشته باشم و بچه‌هایم بی‌سروسامان بمانند؛ از روزی که کسی نباشد آب به دستشان بدهد. می‌ترسم.»
*یوما: مادر



عکس خوانده نمی‌شود